غروب هایم همیشه چقدر دلگیرند
و لحظه هایم تو را هی بهانه می گیرند
دقیقه... ثانیه... ساعت... تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار... نه... نمی میرند
شبیه حادثه از گریه هایم می گذری
شبیه حادثه هایی که دست تقدیرند
و بعد رفتن تو دست های کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه می میرند
نظرات شما عزیزان: