آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان عاشقت می مانم شده تنهایی ِ دست هایت , بر تمام روحت تازیانه بزند؟؟؟
تمامِ وجودت را برانگیزد و ... و ناگهان فواره ای از اشک , از چشمانت جاری شود؟؟
به تنها چیزی که فکر می کنی
اشک های بی پناه من است که بی قرارانه به روی گونه هایم لغزیده اند و من ارام پناهشان داده ام! اهای ببینم؟!! گریه هم نمی توانم بکنم؟ نظرات شما عزیزان: پنج شنبه 15 تير 1391برچسب:, :: 17:7 :: نويسنده : هادی
![]() ![]() |